
اینجا گوشه دنجی است برای همه ناگفتنی های من وهمه معلمانم وشاگردانم ..انچه که یاد گرفته ام وبازهم یادخواهم گرفت ..گوشه دنجی است برای اشتراک همه لبخندهای که شاگردانم برایم به ارمغان اوردند ..همه حوادثی که روزگار برایم انها را معلمی کرده..معلمانه یک کلاس درس است ...-------------------------------------...
ادامه مطلب
برای انجام تحقیقات پایان نامه به تحقیقات میدانی وپرسش نامه یی که باید توسط دانش اموزان کامل میشد نیاز داشت. از طرف اداره همکاری با این کارورزان روان شناسی تخلف محسوب می شد واین بنده خدا شدیدا در فشار.بهش پیشنهاد دادم سوال هار ا به صورت شفاهی از بچه ها میپرسم جوابها را به سرعت ثبت کنه هم تخلفی صورت ...
ادامه مطلب
ناظری از جنس تقلب... قرار است از هرمدرسه چند نفری انتخاب شوند شرایط انتخاب هم بسیار اسان وراحت ...بچه هایی که دنیای شاد وبازی های مدرسه را به درس خوندن وتکالیف مدرسه ترجیح میدهند .وبرای نمره قبولی هم به نیمکره چپ مغزشون مراجعه میکنند وانواع روشهای خلاقانه را به کار میگیرند از کتاب بازکردن تا رونویسی شاگرد ممتازها تا متوسل شدن به میله خودکار وگچ دست ووووو(این قسمت پست به علت بد اموزی حذف میشود) :)..پنج نفری از بچه هارا همراه خودم میکنم به سمت حوزه امتحانی راه میافتیم ...خدارا شکر که با لاخره وزار...
ادامه مطلب
عید از راه میرسد ومن برای پرکردن سکه های هفت سین سالها معلم بودنم سکه کنار میگذارم ..برای نگاه تک تک دختران وپسران کوچکی که xa0این سالها را زیر باران لبخند مهربانشان نفس کشیده ام ومعلمی را مادری ... سکهxa0اول برای تو علی اصغر xa0،سهم تو که تمام بچگی xa0ات را پشت صورت پر از لک وپیست پنهان کردی وصورت تو هیچ گاه رنگی از لبخند را ندید آخر تو یاد گرفته بودی همیشه مسخره شوی همیشه پرسش شوی وسوالهایی که جوابهایش را نمیدانستی .. ...سهم تو اولین سکه شاید برایت گوشه ای از این دنیا از لبخند سهمی کنار گذاش...
ادامه مطلب
امروز بعد از مدتها دیدمش تلفنی هر از چند گاهی به بهانه عید یا کاری باهم تماسی می گرفتیم و صحبت می کردیم... چند ماهی بود ازش خبر نداشتم. xa0چهره اش پیر شده بود پای چشمانش گود افتاده بود و دیگر آن خنده همیشگی به صورتش نبود ... جویای احوالش شدم... هنوز نرسیده خودش را انداخت در آغوشم و گفت: بی پدر شدم ... باورم نمی شد پدرش سنی نداشت اشک می ریخت و از پنجاه و سه روز در کما بودنش حرف زد از همه روزهایی که به امید بیمارستان می رفت و اشک می ریخت ،از اینکه بقیه عمرش را بدون بابا چطور خواهد توانست زندگی کن...
ادامه مطلب