
امروز بعد از مدتها دیدمش تلفنی هر از چند گاهی به بهانه عید یا کاری باهم تماسی می گرفتیم و صحبت می کردیم... چند ماهی بود ازش خبر نداشتم. xa0چهره اش پیر شده بود پای چشمانش گود افتاده بود و دیگر آن خنده همیشگی به صورتش نبود ... جویای احوالش شدم... هنوز نرسیده خودش را انداخت در آغوشم و گفت: بی پدر شدم ... باورم نمی شد پدرش سنی نداشت اشک می ریخت و از پنجاه و سه روز در کما بودنش حرف زد از همه روزهایی که به امید بیمارستان می رفت و اشک می ریخت ،از اینکه بقیه عمرش را بدون بابا چطور خواهد توانست زندگی کن...
ادامه مطلب